«السلام علیک یا ممتحنة امتحنک اللَّه الذى خلقک قبل ان یخلقک »
سلام بر مادر بی نشان...
سلام بر مادر پدر...
سلام بر مادر حسنین...
سلام بر صبرش ...
سلام بر پسرش مهدی امید فاطمیون
.
.
.
سلام بر ام البنین مادر عباس
سلام بر مادران شهدا
سلام بر مادران منتظر
و سلام بر همه مادران این سرزمین
میلاد کوثر عالم و دلیل افرینش مبارک
تصویر واقعی از برزخِ بین دو دریا
قرآن ما را از این حقیقت علمی و پدیده ی عجیب باخبر کرده است و علم بشر در سال های اخیر توانسته است پرده از این امر بردارد


برحاشیه برگ شقایق بنویسید گل تاب فشار در و دیوار ندارد

می ریزد از دو چشم پاکش بر تربتی بی نشان آب
یا بقیه الله اجرک الله
خاطره ذیل از وبلاگ خاطرات جبهه جناب اقای حمید داوود ابادی نقل می شود برای من که هم تکان دهنده بود و هم جالب ! تکان دهندگی اون که احتیاجی به توضیح نداره اما جالبی اون بخاطر مردانگی و شرافت این شهیده بزرگوار و همه شهدای ماست و تنها و تنها دلم برای لحظه ایی شکست خدایا ! از کسانی که نام مقدس شهدای ما را بر هرزگانی مثل .... گذاشتند نگذر
یا علی
همین که چشمم افتاد به "دختر 16 سالهای که 11 ماه توسط ضدانقلاب شکنجه و زنده به گور شد" تنم لرزید و ناخواسته رفتم به خاطرات خودم از کردستان.
بدون هر توضیحی فقط این را بخوانید:
کردستان - سقز
شهریور 1362
حسن
سالاران، روستای کوچک و باصفایی بود در میان تپهها و کوهها با سیصد نفر
سکنهی کرد سنی. مردم سادهدل و آرامی داشت. آنطور که میگفتند، نیروهای
ضد انقلاب برای آنجا خط و نشان زیادی میکشیدند. در ورودی روستا، ساختمان
یکطبقهای با سقف شیروانی وجود داشت که ظاهرا زمان شاه "ساختمان بهداری"
بوده، ولی حالا از آن برای استقرار نیروها استفاده میشد. جوی بسیار کوچکی
بین مقر و روستا بود.
داخل روستا هم بنای کاهگلی نسبتا بزرگی بود که طبقهی بالای آن مسجد روستا محسوب میشد و بقیهی بچهها در آنجا مستقر بودند. ساختمان مسجد، کاهگلی و قدیمی بود، ولی ساختمان بهداشت، نوساز و آجری بود. کنار مسجد هم اتاقک کوچکی بود که حوضچهای وسط آن درست کرده بودند. آب از جوی باریک، همواره به داخل حوضچه روان بود و از آن سو خارج میشد. در ایام عادی، اهالی روستا از آنجا به عنوان حمام استفاده میکردند و اگر کسی میمرد، در همان حوضچه غسلش میدادند!
در کنار ساختمان بهداشت، ساختمان یکطبقهای قرار داشت که از آن به عنوان مدرسه استفاده میشد. اهالی ده میگفتند:
"قبلاً اینجا
یکی از دختران جوان نهضت سوادآموزی بود که به بچههای روستا درس میداد. یک
شب نیروهای کومهله که خیلی از فعالیتهای او عصبانی بودند، به اتاق محل
زندگی او در مدرسه حمله کردند. ده پانزده نفری میشدند. پس از اینکه او
را اذیت کردند، بدن او را تکه تکه کردند و گریختند. از آن روز به بعد جرأت
نکردیم بچههامان را به مدرسه بفرستیم."
با شنیدن
این حرف، خون در رگهایم به جوش آمد. نهایت بیشرفی و پستی بود که پانزده
نفری ریخته بودند سر یک دختر جوان که تنها و تنها برای روشن کردن افکار
بچهها آمده بود و او را به بدترین وضع به شهادت رسانده بودند. هر وقت چشمم
به مدرسه میافتاد، بیاختیار گریهام میگرفت. با خود فکر کردم:
ما چقدر از این شهدای گمنام در این کردستان دادهایم تا دست اجانب را از آنجا کوتاه کنیم؟
یکی از روزها، با رنگ سرخ بر دیوار مدرسه که روی آن جای گلولههای فراوانی به چشم میخورد، نوشتم:
"ما با کفر میجنگیم، نه با کرد. امام خمینی."
نقل از کتاب "از معراج برگشتگان"

شهیده "ناهید فاتحی کرجو" متولد 4 تیر 1344 شهادت 1 آذر 1361 بر اثر شکنجه های وحشیانه کومه له در روستای هشمیز کردستان. مزار شهید: تهران - بهشت زهرا (س)


